مطلب زیر در مورد مبحث شیرین تقلب  را از روزنامه شرق بخوانید (  با کمی تغییرات !) و در مورد آن نظر دهید. ( البته پند و نصیحت زیاد نباشه ) به شرطی که دانش آموزان محترم و محترمه و والدین و مدیران گرامی اینها را بد آموزی ندانند.

 

بوى خوش تقلب

 

بوى تقلب مى آيد. اصلاً در و ديوار سالن امتحانات بوى تقلب گرفته است. هم آن ديوارهاى آجرى كه حالا رنگ سفيد بهشان زده اند تا تميز به نظر بيايند، هم آن ۷۰ ، ۸۰ تا صندلى چوبى كه جواب برخى سئوال هاى تكرارى حتى پس از ساليان سال رويشان حكاكى شده است.قرار است فردا در اين سالن امتحان زبان انگليسى برگزار بشود. معلم هم اين بو را خوب حس مى كند؛ چون هم شاگرد زرنگ كلاس را مى شناسد و هم يك بار تقريباً مطمئن است كه شاهد پرواز گلوله هاى كاغذى از اين سو به آن سوى سالن امتحانات بوده است.البته هيچ وقت اين گلوله  كاغذى در سالن امتحانات پيدا نشد. اما پس از سه سال، حتى معجزه هايى كه از آستين معلم درآمده هم نتوانسته مبحث ژنتیک و همانند سازی DNA را در ذهن بچه ها جا بيندازد. چطور مى شود كه شاگردها پاى تخته، همه چيز مى گويند، جز آن چند جمله اصلی  اما سر امتحان كتبى كه مى رسد، نمرات اوج مى گيرند و به ۱۷ و ۱۸ مى رسند.اما امتحان فردا با امتحان هاى ديگر فرق مى كند؛ چون معلم ديشب كه داشت پيكانش را تخت گاز مى راند، نقشه اى به فكرش رسيد تا جلوى تقلب بچه ها را بگيرد. او  ناگهان ديد كه از همه ماشين ها جلو افتاده است. همان موقع، سالن امتحانات پيش رويش آمد كه ته سالن، شاگرد زرنگ كلاس، تك و تنها و به دور از ساير شاگردها، دارد تند تند ورقه امتحانى اش را پر مى كند و در اين سوى سالن، كنار درِ خروجى، بقيه شاگردها نشسته اند كه نااميدانه دارند دور و بر را نگاه مى كنند، گاه روى ورقه چيزى مى نويسند و لحظه اى بعد، همان نوشته را خط مى زنند. معلم هم بالاى سرِ آنها ايستاده و حالا كه يقين دارد كسى نمى تواند تقلب كند و نيش خود را تا بناگوش باز كرده، درست مثل ناپلئون، وقتى در جنگى پيروز مى شد و لحظه شمارى مى كند كه آن صفرهاى بزرگ را و از آن سوزاننده تر، آن بيست و پنج صدم ها را پاى ورقه ها حك كند. معلم تصميم مى گيرد كه فكر خود را عملى كند و روز امتحان شاگرد زرنگ را، كه مى داند به ديگران تقلب مى رساند، از باقى شاگردها جدا كند. انتقام چه شيرين است. اين جمله اى بود كه هنگام خروج از بزرگراه در ذهن معلم نقش بست.

•••

روز امتحان فرا مى رسد. ساعت ده صبح، بچه ها حالا كم كم جمع شده اند. درِ سالن امتحانات هنوز بسته  است.  معلم، برخلاف هميشه، با لبخندى روى لب به تك تك بچه ها، كه وارد حياط آسفالت شده مدرسه قدم مى گذارند، سلام مى كند. هنوز خبرى از شاگرد زرنگ نيست كه البته زياد هم زرنگ نيست، اما زیست شناسی را خوب مى داند، آن  هم به خاطر اتفاقى كه بيشتر شبيه چيزى مثل چشم و هم چشمى بوده: از همان سال اول دبیرستان مامان و بابا برای او معلم خصوصی گرفته بودند ( مثل سایر درسها- آخه او باید اولین دکتر فامیل می شد و روی پسر عموش که دانشجوی مهندسی هوا فضا بود را کم می کرد.) همچنان خبرى از شاگرد زرنگ نيست. همه بچه ها به ورود او چشم دوخته اند، مثل هميشه. از همان چشم دوختن هايى كه او سر امتحان عربی به بقيه بچه ها دارد. زنگ را مى زنند. شاگرد زرنگ همان لحظه پيدايش مى شود. دارد به اين فكر مى كند كه امروز تا چه نمره اى ورقه را پر كند. ۱۶ ، ۱۸ يا براى پوززنى فقط تا ده.همه از پله ها به طبقه دوم مى روند تا وارد سالن امتحانات بشوند. شاگردها، كه شاگرد زرنگ را ديده اند، خندان شده اند.  معلم هم كه دارد نقشه اش را مرور مى كند خندان است.

•••

امتحان شروع مى شود و اجراى نقشه  معلم، همچنين.«فلانى ...، شما بفرماييد آنجا بنشينيد.»  معلم شاگرد زرنگ را به آن سوى خالى سالن هدايت مى كند. «بقيه شاگردها اين طرف!» و آنها را كنار در خروجى مى نشاند. شاگردها ساكت و مبهوت مانده اند. بچه ها و به خصوص مبصر كلاس، كه اغلب مامور پخش تقلب ها است با نگاه خود شاگرد زرنگ را كه از آنها دور مى شود بدرقه مى كنند، مثل همان نگاه هايى كه مادرى وقتى فرزندش را به سفر مى فرستد بدرقه او مى كند.از همين حالا همان لبخند پيروزى ناپلئونى دارد چهره  معلم را دو نيم مى كند. انگار كه سرش بخواهد از فک زیرین به بالا كنده شده و رو به آسمان بخندد.شاگرد زرنگ ورقه را پر مى كند. تا نمره بيست. وقتى مى خواهد ورقه امتحانى را تحويل بدهد و بيرون برود متوجه مى شود كه در خروجى درست پشت سر شاگردها قرار دارد. جواب سئوال ها را روى كاغذى مى نويسد، آن  را گلوله مى كند. از جاى خود بلند مى شود. به سمت در خروجى مى رود. از كنار مبصر كلاس كه مى خواهد رد بشود، گلوله كاغذى را توى سينه او مى اندازد. ورقه اش را مى دهد و از در خارج مى شود. حالا شاگردها دارند مى خندند، مثل هميشه و البته با رد و بدل نيم نگاه هايى به يكديگر.

•••

چند روز بعد.  معلم در راهروى مدرسه قدم مى زند. به طبقه دوم و به پنجره هاى سالن امتحانات خيره مانده. سالن امتحانات همچنان بوى تقلب مى دهد، اما هنوز هيچ گلوله كاغذى پيدا نشده است.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۷ مهر ۱۳۸۸ساعت 19:50  توسط حامد موحدزاده   |